*آوای ققنوس* | |||
![]() |
در زمانهاى بسیار قدیم وقتى هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور بودند
آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند.روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم، مثلاً قایم باشک
همه از پیشنهاد او شاد شدند.دیوانگی فوراً فریاد زد:من چشم می گذارم از آنجایی که هیچکس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد، همه قبول کردند او چشم بگذارد دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع به شمردن کرد :1، 2 ،3
لطافت خود را بر شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان ....شد،اصالت در میان ابرها پنهان شد، هوس به مرکز زمین رفت،طمع در داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد دیوانگی مشغول شمردن بود:79 ،80.همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب هم نیست می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل است
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش رسید: 95 ،96
هنگامی که دیوانگی به 100 رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل سرخ پنهان شد دیوانگی فریاد زد:دارم می آیم
اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی،تنبلیش آمده بود پنهان شود لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود،دروغ ته چاه،هوس در مرکز زمین یکی یکی را پیدا کرد به جز عشق
او از یافتن عشق ناامید شده بود
حسادت در گوشش زمزمه کرد که تو فقط باید عشق پیدا کنی واوپشت بوته گل رز است
دیوانگی شاخه ی چنگگ مانندی را از درخت کند و با شدت زیاد و هیجان زیادی آن را در بوته فرو کرد دوباره،دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد عشق از پشت بوته بیرون آمد با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشت هایش قطرات خون بیرون می زد شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند او نمی توانست جایی را ببیند،او کور شده بود
دیوانگی گفت:من چه کردم،چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
عشق گفت:تو نمی توانی مرا درمان کنی اگر می خواهی کاری انجام کنی راهنمای من شو
و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره همراه او ...